|
من سحرنمیدانم...
من فقط روحم راکه بزرگ بودوسنگین بودگستراندم من سحر نمیدانم... گفتی زمستان شده ای ومن دلم به حالت سوخت پس روحم راکه بزرگ بودوسنگین بودمثل چادری روی تو کشیدم وذکر عشق خواندم تاتوسوختی من سحر نمیدانم... نفس هایت به شماره افتاده بودوروح من باتنفس تو می تپیدگفتم "دوستت دارم"وتودیگرنفس نکشیدی وروح من از تپش ایستاد گفتم نکندتوراکشته باشم؟نکندمن مرده باشم؟ پس روحم راازروی توبرچیدم اماتونبودی غیب شده بودی گفتم که سحرنمیدانم...
اگر میدانستی دل ترک خورده ی من
با یادچشمان بارانی ات شکسته تر می شود هیچ گاه به من پشت نمی کردی اگر میدانستی در خلوت شبانه ام به طنین قدمهایت گوش می سپارم تا اخرین ستاره در دامان سپیده به خواب برود هرگز نمی رفتی گاهگاهی روی تک واژه های شعرم قدم میزنی بی انکه صدای پایت را بشنوم شاید نگران خلوت تنهایی ام هستی ....نیستی؟؟؟ همه ی سطرها بوی تو را گرفته اند چه زود دلتنگت شده ام!!!
اینجا تمام کوچه ها را به ارامی طی میکنم
شاید نسیمی رد پایت را اینجا برساند ومن برای همین رد پا چشم سفید مانده ام اینجا اشوب درونم مرا در غربت تنهایی رها کرده ومن رها شده ی همین اشوب و دلواپسی ام وکجاست کجاست دستی که دست غربت را بگیرد؟ اینجا منتظر استجابت دعاها و ارزوهای خاموش بی صدایم تو انجا غزل غزل از دیدار ارغوانی خورشید میگویی تو انجا...وتوقدم برمیداری تا موهای پریشان تقدیر را شانه ی پر از دریای طوفانی بزنی پشت دیوار ارزوها برای بیدار ماندن قلبت ترانه ی محبت می خوانی انجا محکم واستوار برای باورهای روشنت مبارزه میکنی چهار فصل را در یک فصل خلاصه میکنی رنگ چشمانت اسمان را مثل صبوریت ابی وزلال می بیند تو انجا پر ازواژه های نابی،پراز احساس روشنی صبورم صبورباش که تکیه گاهی بزرگ مواظب این واژه ها وغم های ارغوانی ست...
حتی باران هم سهم اسمان من نیست در این شب هایی که می غلتم و می غلتم تا به خاطرات با تو بودن برسم هر شب در رویا هایم تو را می بینم،احساست می کنم گر چه شب ها بسیار سختند اما ادامه خواهم داد چه زیباست در تنهایی تو را حس کردن ودر خیال با تو زندگی کردن اینجایی تو اینجایی واز هیچ چیز باکی نخواهم داشت وقلب من همچنان خواهد تپید و من این را در قلبم همچنان جاودانه خواهم داشت نازنینم همچون نفس کشیدن تو را به خاطرمی سپارم یک روز دیگر هم بدون تو گذشت و من همچنان ادامه خواهم داد...
وقتي شنواي سرنوشتت شدم ... شاهد غصه هايت... چقدر برايم سخت بود شنيدن حرفها و غصه هايت ... به خود نهيب ميزدم چرا از شنيدن حرفهايش اينگونه بي قرار شدي؟ چرا دستانت ميلرزد ؟ اين اشکها را براي چه ميريزي؟ مگر در قلبت چه ميگذرد که تو را اينگونه خراب کرده است؟ ولي هر چه فکر کردم پاسخي براي اين سوالها نداشتم با زبانم عشق را انکار ميکردم ولي چشمانم بناي رسوايي دلم را گذاشته بود لرزش تنم که از سرماي اتاق نبود از دلواپسي اطلسي هاي عشقم بود همه و همه تکرار يک چيز بود و مفهوم عميق دوست داشتن را برايم تکرار ميکرد و حالا شدم عاشقي ديوانه که هر لحظه بي تاب تر ميشود ودر اقيانوس دلدادگي گم گشته است
تو دلیل همه ی نفس هایم...
سر اغاز همه ی غزل هایم... حرف از پاییز بزنی من تمام وجودم خزان می شود با زمستانت من یخ می زنمُ در بهارت شکوفا می شوم و تابستانت راعاشقانه می پرستم... می خواهم بدانی چقدر وجودمهربانت را دوست دارم... چقدر از بودنت به خود می بالم... از عشقت و از پاکی احساست... عاشق شدم تقصیر من نبود تقصیر چشمان تو بود من اسمان را با ان همه عظمت و بزرگی نمی خواهم دل دریایی ات برایم کافی است... برای زنده بودنم هوا نمی خواهم در حوالی خیالت باشم زنده ام!!!
از بودن خسته ام از درک واژه ی حیات ناتوانم در اندوه خویش غرق شده ام سرشار از تکرارم در این سکون زندگی تنها به امید تو گام بر می دارم قلبم پذیرای غم هایت وشانه هایم تکیه گاه فردایت خواهد بود عاشقت خواهم ماند بی انکه بدانی دوستت خواهم داشت بی انکه بر لب ارم در دل خواهم گفت بی هیچ سخنی گوش خواهم داد بی هیچ اندوهی در اغوشت خواهم گریست بی انکه حس کنی در تواب خواهم شد تا همیشه دوستت خواهم داشت...
باز هم تنهایم و در این تنهایی در سکوتی جانفرسا چشم به راه کسی که بیاید تا همدم فردایم باشد و تکیه گاه شانه های بی پناهم بیاید تا دیگر دستانم در شب های سردوبی فروغ زندگیم غریبانه تنهایی را در اغوش نگیرند دلم می خواست یک بار دیگر او راکنارخویش می دیدم دلم می خواست می امد غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد هستی ام را زیرورو می کرد بهاری جاودان اغوش وا می کرد دلم می خواست می امد
دلم برای کسی تنگ است که نمی دانم کیست دلم برای کسی تنگ است که روزهایش رابدون من وبی یاد من سر میکند دلم برای کسی تنگ است که با رفتنش زندگی مرا نیز با خود برد دلم برای کسی تنگ است که دلش برایم تنگ نیست دلم برای اوتنگ است دل من تنگ کسی است که به دلتنگی من می خندد باور عشق برایش سخت است دیگر تاب وتوان دوریش را ندارم تمام لحظه لحظه های زندگیم تمام بهترین هایم برای او دلم برایش تنگ است
روزها را می گذارنم بی هیچ تغییری از اینهمه رکود خسته ام از اینهمه خاطره خسته ام از خودم خسته ام روزهای زیبای من روزهای خوب گذشته اندیشه هایم رنگ سیاه غم دارد و خودم هم رنگم سیاه است کاش پنجره ای میافتم رو به سوی عشق کاش می شد فراموش کنم تمام خاطراتی که نمی خواهم داشته باشم کاش می شد تو را از خودم خط بزنم تویی که حالا دیگر دستانت آشیانه ی انسانی دیگر است اما باید بدانم که تو دیگر نخواهی بود و من داغ این حسرت را تا آخرین لحظه ی زندگانی به دوش خواهم کشید بی آنکه تو بدانی بی آنکه من به جواب سوالهای ذهنم برسم و بار دیگر آینه به من می گوید که تنهای تنهایم درست مثل قلبم که تنهای تنهاست
|
درباره من![]()
وقتی که دیگر نبود
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالباسفند 1387بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 پیوندها
انتظار سعیده گلم |